دلم در انتظار توست
اگر چه من بدم ولی ...
سراسر وجود من پر از ترانه های توست
و می تپد اگر چه قلب من بدان بهانه اش وجود توست
تو در منی اگر چه چشم من تو را هنوز هم ندیده است
هنوز در پی تو و یه رد پا که می دود
چرا نمی خری مرا
خبر نمی کنی مرا
دلم در انتظار توست
فدای تو خراب توست

اى نور يزدان! اى مهر تابان! اى فروغ بىپايان! اى خورشيد هميشه فروزان
اى پرچم نجات در آغوش! اى چشمهسارِ عاطفه را نوش! اى غايب ناگشته فراموش
اى هركجا فساد، تو هادم! اى هركجا نظام، تو ناظم! اى هركجا قيام، تو قائم
اى همه غمها را تو پايان! اى همه دردها را تو درمان!
اى همه نابسامانىها را تو سامان
بيا كه بىتو نه سحر را لطافتى است و نه صبح را صداقتى؛ كه سحر به شبنم لطف
تو بيدار مىشود و صبح به سلام تو از جا بر مىخيزد
بيا كه بىتو آينهها، زنگار غربت گرفتهاند و قطار آشنايىها، فرياد غريبى مىكشد
هيچ كس حريم اطلسىها را پاس نمىدارد و بر داغ لالهها مرهم نمىگذارد. بيا كه
بيا كه بىتو كدام دست مهر، سرشك غم از ديدگان يتيمان بر مىگيرد؟ و كجاست
آغوش مهربانى كه دلهاى زخمى را به ضيافت ابريشمى بخواند
بيا كه بىتو آسمان دلم اسير تيرگى هاست و هرگز ستاره اميد در برج اقبال، رحل
خوش بختى نمىافكند
بیا که آب، رودخانهها عطش ديدار تو را دارند و در بستر انتظار به سوى درياى ظهور تو
شتاباناند
كى شود كه پرچم پيروزى برافرازى و ما تو را ببينيم و تو ما را؟
كى شود كه ما گرداگرد تو فراهم شويم و توپيشواى مردم شوى و زمين را از عدل
پركنى؟
كى شود كه ريشه بيدادگران را از بيخ و بن براندازى و ما از سر شادمانى
ظهور تو بىترديد بزرگترين جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خير
خواهد كرد

آفتاب، مظهر عدالت است. او نورش را به يكسان به همه ميدهد به خرد و كلان،
به خاك و به آب،
به همه. هر كه رو به او كرده باشد، نور به او ميرسد، و هر كه پشت به او كرده باشد،
سايه و ظلمت نصيبش ميشود. اين آفتاب نيست كه براي ما طلوع و غروب ميكند، بلكه
اين ما هستيم كه در رسيدن به نور او، طلوع ميكنيم و در دورشدن از نورش، غروب
ميكنيم كه غروب از او، ظلمت ميآورد. حتي در ظلمتش، ما را بينصيب نگذاشته و ماه را
مثل ماه، آيينه خود قرار داده تا هدايتگر ما، در پيمودن راه باشد. آفتاب، در تقلاي رسيدن
است. او نيز نور گشته، تا به ما رسيده، در غير اينصورت هيچگاه ما وجودش را احساس
نميكرديم. او منبع ثابت نور است. نور را ميتوان ديد، ولي منبعش را نميتوان ديد. آفتاب
ديدني نيست. هيچگاه كسي نتوانسته به آفتاب مستقيم نگاه كند. اگر به آفتاب مستقيم
نگاه كنيم، ديگر نميتوان جايي را ديد. او را از نورش ميتوان ديد. اين واقعيت آفتاب تابان
است. آفتاب، مثالي از براي خودش است. واقعيتي، براي حقيقت او.
خودش، منبع نور است. خودش، تمام سوز عشق است. خودش، به ديگران نور ميدهد، تا
آنها مثل ماه زيبا و درخشان گردند. چون ماه هم خودش هيچ ندارد، با نور خورشيد مثل ماه
ميگردد. زيبايي، نور است و نور، از اوست، پس زيبايي از اوست. همه چيز نور است. چون
فقط نور ديدنيست.
ما در او، به او ميرسيم. چون هميشه در اين به آن ميرسيم. سعادت، در اوست و براي
اوست. ما، راهيان راه او هستيم، شايد هيچگاه به او نرسيم، ولي همين در راه او قرار
گرفتن است كه ميتواند ما را به او رساند. البته به او خواهيم رسيد، چه بخواهيم و چه
نخواهيم، پس چه بهتر كه در راه رسيدن به او گام برداريم، كه مرگ، به هر حال ما را به او
ميرساند. مرگ، بدون توجه به خواست ما، ما را به او ميرساند و در واقع به پيش او احضار
ميگرديم. او قطعاً به حساب ما خواهد رسيد، چون احظار شدهايم كه به حساب ما برسند،
امّا اگر خودمان به سمت او برويم، چون ديگر احظار نشدهايم پس حسابي هم نخواهيم
داشت كه به او رسيدگي شود.
ما به او ميرسيم، اما بعضيها، خواهان به او رسيدنند و بعضي ديگر، در عشق به او
رسيدن. هر كه خواهان اوست، بايد عشقش در دل به حيات رسد و عشق، در موجودي كه
به او رسيده باشد به حيات ميرسد. خواست ما در به او رسيدن را بايد با انديشه پاسخ
داد. البته بايد با انديشه، به وجود رسيد، سپس عشق را در دل زنده كرد تا به طرف او جذب
شد. وقتي عشقش در دل افتاد، بايد به او رسيد، چه بخواهيد و چه نخواهيد. تا به او
نرسيد راحت نميشويد. آرامش، در به او رسيدن است

یا حسین :
از تو ما را حدیثی در سینه هست و غمی جانکاه
بر دل، که شوق انگیزترین
حوادث،غرورآفرین ترین وقایع، شادی آورترین
اتفاقات، شیرین ترین گفتارها نغزترین
رفتارها توان این که خنده ای بر لبان ما
بنشاند در خود نمی بیند
مگر نه با ولادت تو، عشق متولد شد، رشادت رشد
کرد، شهامت رنگ گرفت
ایثار معنا؛ شهادت، قداست؛ و خون، آبرو گرفت؟
مگر نه
با ولادت تو، زلال ترین تقوا از چشمه سار وجود جوشید؟
موج موجودیت یافت؟ مگر نه این که " نسیم" با تولد تو متولد شد مگر نه با ولادت تو
و مگر نه "عشق" در کلاس تو، درس
می خواند و مگر نه " آفرینش" از روح تو جان
گرفت؟ پس چرا ما خبر " ولادت" تو را
هم که می شنویم، بغض گلویمان را
می فشرد؟
از تو ما را حدیثی در سینه است و غمی جانکاه بر دل؛
همان غمی که دل آدم را
شکست
پیامبر، آنگاه که تو پا به عرصه ظهور نهادی، گلویت را
بویید و اشک دلش، بوسه را بر
گلوی تو طراوتی دیگر بخشید
همان حدیث که توان از تن علی ربود و بر بیابانش
ایستاند و ناله اش را به آسمان
رساند که:
"ههنا مناخ رکابهم و موضع رحالهم و ههنا
مهراق دمائهم فتیة من آل محمد..."
اینجاست قتلگاه حسین، خون عزیزان محمد بر پیشانی این
خاک جاودانه می شود
بار بر زمین می نهد، وادی معاشقه اینجاست
.. همین جا کاروان عشق درنگ می کند وهمینجاست که پیامبران
و فرشتگان صف در
صف، گوش به راز و نیازی عارفانه می
سپرند
. آری، از تو ما را حدیثی در سینه هست و غمی جانکاه بر دل و رسالتی سنگین
بر
پشت. ما بر خاکی
سجده می کنیم که پای تو بر آن نشسته و
خون
تو بر آن چکیده است
یا اباعبدالله! بابی انت و امی
یابن الزهراء:
آتش عشق را در دل کودکان و جوانانمان جاودانگی بخش
و هدیه های این امت را که بر اساس آیه" لن
تنالواالبرحتی تنفقوا مما تحبون"؛
معشوق های خویش را فدای تو کردند، به پیشگاهت بپذیر.
ما برآنيــم كه بر آن
كنيـم او را ما درآنيم كه در آن كنيم خود را
و آنگاه كه نسيم جان در حيات به نفس زدن ميرسد، انديشه در حيات، شروع به وزيدن ميكند و با نسيمش، به وجود
شكل ميبخشد و با نوازشش، عشق را شعلهور ميكند و از آتش عشق، وجود به نور
ميرسد و نور به آفتاب.
فكر، تنها ماية اهدايي ماست. رشد آن، انديشه ميسازد
و حيات آن، انديشهها. غوص انديشه در درون، وجود را به حيات ميرساند، كه در وجود
به وجود او ميرسيم. چون وجود، از آن وجود است. در رسيدن به وجود او، محو تماشاي
وجود زيبايهاي او ميشويم. سپس ميتوان پاي در راه عشق گذاشت.
مجموعه تفكرات ما درباره حقايق عالم و واقعيتهاي
هستي وجود او، ميتواند بذر عشق به زيبايهاي او را در دل بكارد. كه اين دل به غير از زيبايي، نور و بهشت هيچ چيز ديگر را
نميبيند. به او عشق خواهيد ورزيد، آنگاه
كه دل پذيراي عشقي نامنتها و سوز آور و ذوب كننده ميشود،
در آن حال،
در راه رسيدن به آفتاب گام برداشتهايد. و اين راه، راه بي بازگشتي است. در راه، نه تنها به جلو
ميرويم، بلكه به جلو برده ميشويم، چون او نيز به استقبال ما ميآيد. او آفتاب
ما، در رسيدن است.
آفتاب، نماد است. نماد هستي. آفتاب، هستي بخش
است و اوست كه به ديگر ستارگان نور ميدهد و موجب درخشندگي آنها ميگردد. آفتاب
است، كه همه هستي به دور او ميگردد و هر كه از او دورتر باشد، از نور او بيبهرهتر
است و او تنها ثابت ايستاده و كسي نميتواند به او نزديك بشود. تمام وجودش، براي
سوختن است و هستي دادن. آفتاب، با عشــق ميسوزد، چون
تمام وجودش عشــق است. هنگاميكه تمام شود،
سوختناش هم تمام ميشود. او، مظهر وجود عشق واقعي براي سوختن است. او ميسوزد،
چون عشقش همين است.او با تمام وجود ميسوزد.
سلام به همه
ی اونهایی که با ما همراهن
گفتم بهتره
قبل از اینکه وارد بحث اصلی بشیم کمی راجع به فلسفه بدونیم
پس مطالب زیر
رو بخونید و منتظر پست بعدی که درباره ی رسیدن به خداست بمونید مطلب بعدی اونقدر جذاب هست که مطمئنم همتون اون رو دنبال می کنید
چون رو ی من به تنهایی تاثیر های زیادی گذاشته
منتظر نظر های سازندتون هستم
.
. .
فلسفه چیست؟
به نام آن كه
جان را فكرت آموخت چراغ دل به نور جان برافروخت
ز فضلش هر دو
عالم گشت روشن ز فيضش خاك آدم گشت گلشن
فلسفه حوزهاي از دانش بشري است كه به پرسش و پاسخ
درباره مسائل بسيار كلي و جايگاه انسان در آن ميپردازد؛
ميتوان براي فلسفه دو معني در نظر گرفت، در معني نخست مراد از فلسفه
عبارت است از تامل و تحقيق عقلاني و پيشين در باب موضوعات خاص ميباشد. موضوعاتي
از قبيل خدا شناخت، هستي، اخلاق، انسان، ذهن،
جامعه و ... در اين معني از فلسفه، فلسفه به عنوان دانشي با موضوع خاص ميباشد كه
فراتر از آن نميرود..
فلسفه،حیات اندیشه است. فلسفه پرسش از وجود موجود و علم به
اعيان موجودات است. فلسفه در راه بودن است.
در فلسفه لذتي وجود دارد؛ حتي در سراب بيابانهاي علم بعدالطبيعه
جذب و كششي هست. هر طالب علمي اين معني را تا هنگاميكه ضروريات قاطع حيات مادي
او را از مقام بلند انديشه به سرزمين پست مبارزه اقتصادي فرود نياورده است.
ماخذ: ملاصدرا
– هانري كوربن
می خوایم از این پست به بعد یه کم دیگه این وبلاگ رو اختصاصی تر کینم
و بیشتر در مورد مطالب عرفانی و فلسفی بنویسیم
امیدواریم که بتونیم باعث بشیم تا اگه خودتونو گم کردید پیدا کنید
و شناخت بیشتری از خود و معشوق حقیقیتون داشته باشید
امید وارم مطالب این وبلاگ ازرش خوندن و نظر دادن داشته باشد
به امید روزی که هیچ پرنده ی عاشقی تنها نباشد
ارزش علی در بی نیازتر بودنش از دیگران نیست ، بلکه در احساس کردن نیازهای بلندتر و متعالی تر
اوست نسبت به دیگران
و همچنین در احساس نیازمندتر بودن و احساس کمبود بیشتر کردن او در
هستی است که دیگران چنین احساسی را ندارند
در علم همچنین است ، هرکس نه تنها بمیزان معلوماتی که دارد عالم است ، بلکه به میزان
مجهولاتی که در عالم احساس می کند عالم است . برای من وقتی به زمین و آسمان نگاه می کند
، چند تا مجهول بیشتر نیست : چرا آسمان آبی است ؟ چرا ستاره ها آن بالا ایستاده اند ؟ چرا ابره
ا
اینجوریند ؟ اما کسی که آسمان شناس است هزار مجهول در آسمان می یابد.
یک روح بزرگ که مسیر کائنات و همچنین کاروان تکامل و استعداد و امکان کمال و عروج روح بشری را تا
سرمنزلهای خیلی دورتر می بیند
خداوند به هر
طریق ممکن تطهیرت میکند ،فقط طلا نیست که باید از کوره آتش گذر کند تا
خالص شود.انسان نیز...
کوره آتش برای انسان
همان رنج خلوص عشق الهی است ،ورود به این اتش موهبت است.این اتش میوه نیایش های
فراوان و زایش ها ی بی شمار است.شدت گرفتن تشنگی است ،که سرانجام به عشقی بدل
میشود.افسوس که عده ی کمی پذیرای این عشق هستند.زیرا عده ی کمی هستند
که می توانند عشق را در جامه رنج بشناسند.عشق سریر نیست.صلیب است.اما کسانی که
شادمانه خود را به ان می سپارند بر بالاترین سریر ها تکیه میزنند.خود را
رها کن. چرا انسان رنج می کشد؟؟؟انسان به دلیل تمناهایش رنجور
است.تمنای مالکیت چیزی است که اساسا به تملک در نمی آید و تمنای نگه داشتن
چیزی که اساسا ناپایدار است .بگذار هنگام مرگ بگویی: من در عشق
زیسته ام ، نه در زمان...
حرفهايی است برای گفتن
كه اگر گوشی نبود نمیگوييم
و حرفهايی است برای نگفتن
حرفهايی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود
نمی آورند
حرفهای شگفت,زيبا و اهورايی همين هايند
و سرمايه ماورايی هركس به اندازه
حرفهايی است كه براي نگفتن دارد
حرفهای بيتاب و طاقت فرسا
كه همچون زبانه های بيقرار آتشند
و كلماتش, هريك، انفجاری را به بند
كشيده اند
كلماتی كه پاره های بودن آدم اند...
اينان هماره در جستجوی مخاطب خويشند
اگر يافتند، يافته می شوند...
...و
در صميم وجدان او آرام می گيرند
و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند
و اگر او را گم كردند، روح را از درون
به آتش میكشند
و دمادم
